|
خط به خط وبلاگ رسمی آرش فره وشی......... می خواهم دوباره بنویسم...
| ||
|
لبخند کودکی را زیر سبیل مردامه ام دفن کرده ام... آرش فره وشی اردیبهشت1390 [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 20:2 ] [ آرش فره وشی ]
گم شده ام درمیان واقعیتِ ایده آل شهر که دیروز از فقر کودکی را کُشت... یادم باشد بدهم وجدانم را عصب کِشی کنند... آرش فره وشی اردیبهشت 1391 [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:29 ] [ آرش فره وشی ]
کاش می شد اشکهایمان را برای روز مبادا نگه داریم آرش فره وشی فروردین 1391 [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:10 ] [ آرش فره وشی ]
در حال و هوای رمان صدای سکوت کمی آغشته ام از مستی دوش از آن عریان تنت، لرزان و خاموش از آن شرب شراب شهد بوسه که گفتم...نوش؟؟ گفتی... نازنین نوش آرش فره وشی فروردین 1391 [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 1:53 ] [ آرش فره وشی ]
به یاد احساسات دوران نوجوانی خاطراتی که نمی دانم چیست سایه یک تصویر که نمی دانم کیست واژه هایی که به سختی آمد نفسم را بلعید اشک بر دیده نشست عاقبت ... آخر سر شعری از جنس خیالاتی خوب شعری از جنس نگاهش... آبی بر دل نامه پر استرسم جاری شد... دخترک مکثی کرد ناز چشمان به من زل زده ی تیز و نشسته بردل وسکوتش در فکر اضطرابم به دل آتش زده بود گفت شاعر شده ای!!! غزل و قافیه و شعر تو را می خواهم... لحظه ای باز سکوت نه کمی کم گفتم... من تو را می خواهم... آرش فره وشی فروردین 1391 [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 23:58 ] [ آرش فره وشی ]
این شعر را تقدیم دوستی در دوردستها کرده ام پنجره باز شده رو به بهار خالص...
آرش فره وشی ۲۹ اسفند ۱۳۹۰
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 15:17 ] [ آرش فره وشی ]
بخشی از شعر شهر من شهر من پر است از عروسک با جمجمه هایی که از استفراغ دروغگویان پراست پر است از نقاب برای صورت هایی که خود هیچ شکلی ندارند و سرشار است از کتابهایی که چاپ امسالشان هم بوی کهنگی قرن ها را می دهد... آرش فره وشی تهران-اسفند 1390 [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 11:35 ] [ آرش فره وشی ]
نا امید از خانــــه کفــشــهایـم را رو به جـ ـ ـادّه جفت کرده ام آرش فره وشی تهران-بهمن 1390 [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 2:19 ] [ آرش فره وشی ]
از بس که دیدم و دم نزدم
زبانم از خجالت سرخ شده است اما ترسی ندارم چون.... این روزها سر سبز از زبان سرخ خطرناکتر است
آرش فره وشی تهران-شهریور۱۳۹۰
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 21:17 ] [ آرش فره وشی ]
مانند شعر قبلی این شعر نیز در حال هوای داستانی که در حال نوشتنش هستم زاده شد دلم قدری برایت تنگ... نه نیست خیالت با دلم در جنگ...نه نیست به بد وضعی مرا از خویش راندی وگرنه این دلم از سنگ...نه نیست آرش فره وشی تهران-بهمن 1390
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 19:42 ] [ آرش فره وشی ]
در حال نوشتن داستان جدیدی هستم. یکی از کاراکترهای این داستان مردی شکست خورده در عشق و زندگیست. در حال و هوای این شخصیت داستان، شعر زیر زاده شد... و اینجا پایان است... حتی تمام عکس های دو نفره مان را پاره کرده ام درست از وسط.... از همان جایی که به هم پیوند خورده بودیم .................................... و آن نصفه ها که مال تو بود را سوزاندم حالا من مانده ام و... خاطرات و... عکس های تک نفره تو... آرش فره وشی تهران-بهمن 1390
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 14:4 ] [ آرش فره وشی ]
از خیال او دل ما هم عجب گیری شده این هوای عاشقی هم درد واگیری شده پادشاه او را درون خانه زندان کرده چون بر سر معشوق ما در شهر درگیری شده آرش فره وشی تهران-دیماه 1390
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 18:2 ] [ آرش فره وشی ]
ساعت شماطه اي نچ نچ كنان كلافه تر از پيرمرد، گذشتن پر شتاب ثانيه هاي جوان را به نظاره نشسته بود هنوز ساعت 6 از راه نرسيده بود، 5 دقيقه فرصت تا زمان به صدا در آمدن زنگ بي احساس ساعت كهنه باقی مانده بود و پيرمرد با آنكه كاملا از خواب بيدار شده بود نمي توانست خود را راضي كند كه چند دقيقه زودتر براي رفتن به معدن شمالي از رخت خواب خود جدا شود، چشمانش بسته بود دوست داشت به چيزي به غير از معدن سنگ شمالي فكر كند اصلا او خواب بود يك خواب خوب، پس بايد به دنبال چيزي خوب براي فكر كردن به آن مي گشت اما مگر يك پيرمرد تنها در سن 72 سالگي چه چيز جالبي دارد كه به آن فكر كند... ادامه داستان در ادامه مطلب
ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 0:57 ] [ آرش فره وشی ]
گاهی وقت ها دلم کودکی می خواهد دلم وسوسه شکستن قلکم را دلم آغوش بزرگ برای غصه های کوچکم می خواهد گاهی می خواهم طلوع را درک کنم بدون علم و به پرواز سنجاقک ها خیره شوم تا دوردست های برکهتا دوردست های جایی که می تواند سرزمین فرشتگان باشد گاهی دلم بهانه می خواد برای حسرت یک بستنی، آب نباتو دغدغه ای می خواهم به وسعت بافته شدن زنجیر، زنجیر باف کاش دوباره از خیالاتم بوی کفش دوزک بیاید و ستاره و بازهم گوسفند برایم توده ای پشمی خواب آور شود کاش می شد تفاوت تگرگ و برف را به چالش کشید و همیشه سوالی برای پرسیدن داشت آه ای تمام لواشک های مغازه انتهای کوچه آه ای پیرمرد ترسناک با آن کیسه پارچه ای کثیف آه ای دختر همسایه که دیگر روسری می پوشی و جواب سلامم را نمی دهی من دلم کودکی می خواهد... آرش فره وشی تهران-دیماه 1390 [ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 22:21 ] [ آرش فره وشی ]
روبرویم نشسته دود می کرد پک پک، آتش درون سینه اش را، خیس بود چشمان غرق شده واشک و گاهی هق هق که در لابلای گلویش خراشیده می شد و صدایی که از حنجره اش بیرون پرید: «دوباره ضعف اعصابم دل درد گرفته بجز اینکه دلتنگ توست نمیدانم چه مرگش شده .... یادم باشد معنی خداحافظی دیروزت را برای دلم تعبیر کنم...» آرش فره وشی تهران-اردیبهشت 1390
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 0:51 ] [ آرش فره وشی ]
بخشی از شعر «امروزی دیگر» ... امروز روز دیگریست شبیه دوش یک عالمه سکوت و دنیای پرخروش یک عالمه سکوت و ترس و قفل بر زبان فریادهای خفته دیوار و موش و گوش ... آرش فره وشی تهران-آبانماه 1390
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 15:43 ] [ آرش فره وشی ]
و داستان همیشه همین بوده است... یک روز کسی آمد و یک شب، رفت و یک روز دیگر باز می گردد زمانی که یک روز... کسی دیگر آمده است... آرش فره وشی تهران-آذرماه 1390
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 3:29 ] [ آرش فره وشی ]
لطفا یک علامت سوال به من قرض بدهید... من.....چرا گناهکارم؟ امضا آزاد آرش فره وشی تهران-تیرماه1388
[ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 0:27 ] [ آرش فره وشی ]
فدای جای مهر و ریش پر مو برادر جای من کو تویی که قدرتی داری چو جادو برادر جای من کو بدون علم و دانش تو مدیری به دنیا بی نظری دلت محکم همه ماگیج هالو برادر جای من کو شنیدم نوحه خوانی هم بدانی همین شد که بمانی سفارش گشته ای از طیف یارو برادر جای من کو چه جیب تو چه بیت المال یکسان تو خوردی؟ نوش آن جان رود پول تو بالاتر ز پارو برادر جای من کو به وقت صلح در هر صحنه هستی نمی گویم که پستی گریزی از خطر اما چو آهو برادر جای من کو خدا فامیل نزدیک شماهاست که عیشت جمله برپاست نشستی بر سریری از پر قو برادر جای من کو گرفتاری، بدانم این سیاست دوصد پست ریاست فقط یک جمله، یک لحظه تو برگو برادر جای من کو آرش فره وشی تهران-آبانماه 1390
[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 23:0 ] [ آرش فره وشی ]
خداوندا رهایم کن نمی خواهم کسی جایم برایم سرنوشتم را به تار و پود آن ناچیز چیزک ها که بیزارم بتاباند خداوندا برو بگذار تا فردا پس از مرگم به سویت چون بیایم حساب بودنم با بودنت را باز بشکافیم از آنهایی که من کردم نکردم تو نذول لطف خود کردی وآنهایی نکردی از آن یک جرعه شادی شراب آلود من، خطابی گفته بودی هان!!! چرا شادی؟ گنه کارم؟ از آن دستان لرزانم به دوره بوسه از عشق و آغوشی برای دوری از هرچیز جز محبوب، که گفتی این نکن. آیا گنه کارم؟از آن ویران شدن یک لحظه آواری به روی مردمانی خواب از آن دخترگدای بی گناهی را زنا آلوده در آغوش پست زندگی کردن از آن مادر که فرزندش به پیش چشم می میرداز آن شاهی که مردم می کشد با اذن تو با نام تو نگو این را نمی دانی شکمها خالی و دلها پر ازغم اشکها بر گونه ها جاری ... نمی دانم تورا شاید ببخشی تلخی من را ولی من هرچه رابخشی نمی بخشم خدایا ظلم ها را جورها را آنچه را تو بر زمین بر ما عطا کردی خداوندا چرا از من نپرسیدی که اصلا بنده می خواهم به این دنیا بیایم یا نمی خواهم؟ که می خواهم خدایم باشی و من بنده ات باشم؟ تو گفتی من خدا هستم، همه خوبی ز من داری بدیها را خودت کردی خداوندا مگر آن کودک افلیج و نابینا زمانی فرصتی را داشت تا خودرا گناه آلوده ای سازد یکی می گفت تدبیر است خداوندا چه تدبیریست این ظلم است کدامین حکمت است این که گروهی را به زور اندر جهان کردی و گفتی این بکن یا آن وگرنه دوزخ و آتش برافروزی برای آن گناهانی که خود در زندگیمان آشیان دادی بهشتی از برای خنده و شوخی نمی دانم دلیلت چیست... حرفت چیست فقط من خواهشی دارم تورا برحشمت والات تورا بر قدرت بی منتهای لایزالت
تمامش کن
تمامش کن فایل صوتی شعر آرش فره وشی
تهران-اسفند 1389 [ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 21:9 ] [ آرش فره وشی ]
ازامروز دیگر خودم نیستم من عوض شده ام... چون روی شناسنامه ام چاپ شده: المثنی... آرش فره وشی خرم آباد- پاییز 1375
[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 22:12 ] [ آرش فره وشی ]
تقدیم به کسانی که زود خر می شوند بخصوص دوست خوبم اشکان
از بس که دلت به هرکه بی جا دادی احساس درون خود به یغما دادی
گفتی که دگر خر نشوم از امروز گفتی و حواله ات به فردا دادی
هر احمق بی شعور از راه آمد هی خر شدی و عزیز من وا دادی
دیگر چه بگویم، تو عزیز دل من خود بر غم و اندوه بفرما دادی آرش فره وشی تهران-دیماه ۱۳۸۳
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 15:24 ] [ آرش فره وشی ]
باورش نمی شد این همه جمعیت برای دیدن او آمده بودند، باید حس افتخار می کرد اما زمانش کمتر از آن بود که به این چیزها فکر کند. تصمیم گرفت به چیز مهمی فکرش را معطوف کند مثلا مفهوم زندگی یا چیزی شبیه این، اما به نظرش کسل کننده می آمد بدتر از آن اینکه دمپایی که به پا داشت از جنس کم انعطافی ساخته شده بود و روی پایش را اذیت می کرد و نمی گذاشت درست تمرکز کند. همهمه جمعیت دوباره توجهش را جلب کرد، نمی توانست از تیزی نگاه زن و مرد و پیر و جوان که همه و همه به خاطر او آمده بودند فرار کند، پس به ناچار چشمانش را در میان جمعیت چرخاند. برایش عجیب بود که چهره مردم اطرافش مردمی که هر روز و هر شب سالها در کنارشان زندگی کرده بود تا این حد می تواند وحشتناک باشد. مردی در کنارش بلند بلند از روی نامه ای که در دستش بود شروع به خواندن کرد. صدای عجیب و بیمارگونه ای داشت که گوشهایش را تا اعماق گلو می خراشید و بدتر از آن نگاهش بود که به وحشتناکی نگاه سایر حاضران بلکه وحشتناکتر بود. چقدر در آن جمع غریبه بود، چقدر تنها بود، چقدر...چقدر یکدفعه کیسه ای سیاه رنگ را روی سرش قرار دادند و ارتباط نگاه ها از بین برد، از این کار لبخندی بر لبش نشست. خوب دیگر مجبور نبود به آن آدمهای وحشتناک و بیمار چشم بدوزد، باورش نمی شد در آن لحظه داشت لبخند می زد. حیف دستهایش بسته بود وگرنه گوشها را نیز با آنها از شنیدن باز می داشت تا بتواند راحت فکرش را متمرکز کند. این بار می دانست به چیز باید فکر کند... ای کاش می شد یک بار دیگر در آغوش مادرش گریه کند... آرش فره وشی تهران-آبانماه 1390
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 1:56 ] [ آرش فره وشی ]
تقدیم به دوستم فریدون محب بغض من خواهش دردیست که فریاد شود آه از کنج دلم خواست که چون باد شود سهم من از همه شادی جوانی این بود که ز غمگینی دل قلب کسی شاد شود... آرش فره وشی تهران-آبان 1387
[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 23:19 ] [ آرش فره وشی ]
من آدمی فهمیده ام، خود را به کوری می زنم هان؟ کو شتر؟! نا دیده ام، خود را به کوری می زنم گر ظلم شاهی می کند، یا او گناهی می کند صدها تباهی می کند،خود را به کوری می زنم گر فقر جان مردمان، گیرد دمادم بی امان یک لقمه گیرم در دهان، خود را به کوری می زنم خود را به کوری می زنم، لاف صبوری می زنم صد خنده زوری می زنم، خود را به کوری می زنم آرش فره وشی تهران- تیرماه 1390
[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 14:17 ] [ آرش فره وشی ]
ایستگاه مترو مملو از جمعیت بود و کسی به او توجه نمی کرد، حسابی کلافه بود، در ذهنش به زمین و زمان فحش می داد، صدای آهنگ آرامی که فضای ایستگاه را مملو از آرامشی توخالی کرده بود آزارش می داد، از تابلوی تبلیغاتی نسب شده در سکوی مقابل بدش می آمد، اصلا از همه چیز حتی از کسانی که با ازدحام کنارش ایستاده بودند بدش می آمد. تصمیم گرفت خود را از اطرافیانش دور کند، پس یک قدم کوتاه به جلو برداشت و از خط ایمنی لبه سکو رد شد. بلافاصله بلندگوی ایستگاه اعلام کرد: - خط قرمز لبه سکو حریم ایمن شماست، لطفا از آن عبور نفرمایید. اما او عبور کرده بود. یعنی چه اتفاقی می توانست بیافتد؟ اگر یک نفرسهواً به او می خورد و او به درون چاله ریل ها سقوط می کرد چه؟ و اگر این عمل در حین ورود قطار به ایستگاه صورت می گرفت... حتماً زیر چرخ هایش تکه تکه می شد... البته همه این را می دانند و در این مواقع مراعات همدیگر را می کنند که مبادا اتفاقی کسی را بکشند... بلندگوی ایستگاه یک بار دیگر به او تذکر داد... حال اگر کسی بخواهد کسی را بکشد چه؟ آدم مریض همه جا پیدا می شود... مثلاً اگر کسی هنگام ورود قطار او را به درون چاله ریل ها هُل دهد... آرام صورتش را برگرداند و زیرچشمی نگاهی به صورت های بی تفاوت و خسته پشت سرش انداخت... اما این آدم های مریض حواسشان خیلی جمع است، سراسر ایستگاه مجهز به دوربین است، اینجوری راحت گیر می افتند پس بعید است چنین کاری اینجا بکنند... خوب این هم نشد... یک لحظه به این حرف خودش فکر کرد... انگار بدش نمی آید بمیرد، اینجوری از همه چیز راحت می شود... یک جور که انگار فکرش را خوانده بودند صدای بلند گوی ایستگاه در گوشش پیچید: - لطفاً جهت حفظ امنیت خود و جلوگیری از بروز حوادث از لبه سکو فاصله بگیرید... عرق سردی بر پیشانیش نشسته بود و به ریل های درون چاله نگاه می کرد. کاری ندارد می تواند هنگام ورود قطار خود را به زیر چرخ های آن بیاندازد... درست است که تکه تکه شدن اعضای بدنش دلخراش است اما زود تمام می شود، قبل از اینکه دردی را احساس کند مرده است، و این خوب است... به حالت شهوت گونه ای این فکر را در ذهنش نشخوار می کرد... حیف فردا زنده نیست تا در ایستگاه از مردمی که ادعا می کنند هنگام مرگ کنارش بوده اند به روایات مختلف شرح چگونگی مردنش را بشنود. حتی شاید در روزنامه ها هم به آن اشاره می شود... حیف که در صفحه اول چاپ نمی شود... این روزنامه نگارها چقدر سنگدلند... اگر یکی از اعضای خانواده خودشان اینگونه بمیرد بازهم آن را در یک جای پرت روزنامه چاپ می کنند؟ باید در این روزنامه ها تغییرات اساسی اِعمال شود، حیف که نیستم تا در این راه مبارزه کنم ... آخر شوخی که نیست جان یک انسان در میان است... من که... که صدای ورود قطار به ایستگاه رشته افکارش را پاره کرد با خود گفت: - حالا وقتش است... یعنی؟... قطار وارد ایستگاه شد و همه مسافران سوار شدند و به سمت مقصدشان به راه افتادند... آرش فره وشی تهران-دیماه 1389
[ جمعه پانزدهم مهر 1390 ] [ 14:56 ] [ آرش فره وشی ]
چند روز پیش به یک شب شعر دعوت شدم. بعد از اینکه شعرهایم را خواندم و کلی تشویقم کردند. دو نفر از مسئولین برنامه پیشم آمدند و پس از تشکر ازمن خواستند کمی شعرهایم را سانسور کنم، حتی در این بین یکی از آنهابه شوخی گفت اگر مشکلی نداشته باشم آنها هرجایی از شعرم که مشکل دارد آنه بوق ممتد پخش کنند. من هم شعر زیر را به آنها تقدیم می کنم نقطه بازی سلام ای بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــووووووق حال تو؟ من اینجا در میان این سه نقطه آن سه نقطه بین صدها چیز و رگبار سه نقطه لای این سانسور به زیر چکمه یک بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــووووووق قدرتمند تمام شعر را خط چین فقط خط چین کشیدم هی سه نقطه هی سه نقطه و آخر جای امضایم نوشتم آ...سه نقطه زا...سه نقطه دی ...سه نقطه آرش فره وشی تهران شهریور 1390
[ جمعه هشتم مهر 1390 ] [ 10:35 ] [ آرش فره وشی ]
مناجات صبحگاهی...
باز هم صبحی دگر ای وای من بازهم جان دارد این فرسوده تن باز سگ دو بازهم جان کندنم جان که نه بی جانیم را می کنم زندگیمان گشته یک عالم دروغ از دروغم من که می نالم دروغ با چه شوقی روز را من شب کنم کو کمی خوبی برایش تب کنم کو کجا انسانیت بی چشمداشت هیچ کس بار کسی را برنداشت ما همیشه هشتمان گیر نُه است زندگیمان کو سراسر یک گُه است این چه عدلی من همه شرمنده ام پوست بیچارگی را کنده ام پول یعنی خوب، آقا، سربلند فقر یعنی زندگی از نوع گند پول یعنی احترامت واجب است فقر یعنی خواری و ناچیز و پست گفت پیری یک سخن یک حرف راست گر خدایی هست مال اغنیاست..... آرش فره وشی تهران اردیبهشت 1390
[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 0:19 ] [ آرش فره وشی ]
در راستای قوانین ضد زن در کشور ما خانمی زیبا بدیدم لعبتی فکر تجدید فراشم مدتی این چه حرفی یک-دو زن کافیست.هی! من مسلمانم نکاح سنتی من مسلمانم و این حق من است مرد جنس اول و زن جنس پست این خدا گفته نه انسان حقیر پس چرا گویی از آن برگیر دست توبه کن زین حال و استغفار کن راه خود کج از ره کفار کن چشم خود را باز کن نیک و نگاه سوی خوش رویان بی مقدار کن آرش فره وشی خوزستان فروردین 1390
[ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ] [ 22:31 ] [ آرش فره وشی ]
زمان چه می گذرد پای ما نمی ماند
برای یک نفس نابجا نمی مان خواستم پی زمان روم که فهمیدم برای ثانیه ها جای پا نمی ماند [ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 21:52 ] [ آرش فره وشی ]
|
||
| [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||